سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : شنبه 93/6/22 | 4:9 عصر | نویسنده : رویا

 

 

 

داشتم عکسای گوشیمو نگاه می کردم ،


رسیدم به یه عکس که روش نوشته بود :


... چه آسان می توان از یادها رفت ..



تاریخ : یکشنبه 93/5/26 | 6:17 عصر | نویسنده : رویا

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم لینک مستقیم اهنگ وبلاگم برای


دوستانی که درخواست دانلودشو داشتن

 

 دوست داشتن آهنگ وبلاگم تقدیم عزیزترینمدوست داشتن

 

 

 

 

همه رازت یه طرف چشمای نازت یه طرف

 


ندیدم چشمی رو که تو نخه چشمه تو نرفت


یاد تو یار منه سکه بازار منه


من گرفتار توام عشق گرفتار منه


تو میخواستی بری آبم کنی


تو جوابم می کنی خونه خرابم میکنی


آخه لیلی تورو خیلی شبا کم داره دلم


آره غم داره دلم وای تورو کم داره دلم


همه رازت یه طرف چشمای نازت یه طرف


ندیدم چشمی رو که تو نخه چشمه تو نرفت


یاد تو یار منه سکه بازار منه


من گرفتار توام عشق گرفتار منه

 

 



تاریخ : چهارشنبه 93/5/22 | 11:37 عصر | نویسنده : رویا

 

 

خدای خوبی داریم ...

 

آنقدر خوب که با هر مقدار بار سنگین گناه ،

 

اگر پشیمان شویم و توبه کنیم باز هم مهربانانه

 

ما را می بخشد ...

 

و آنقدر بخشنده است که باز فرصت جبران

 

را در اختیارمان می گذارد ...

 

آری خدای خوبی داریم ...

 

خدایی که مشتاقانه ما را می نگرد،

 

با چنین خدای بخشنده و مهربانی ؛

 

ناامیدی از درگاهش معنایی ندارد ...




تاریخ : چهارشنبه 93/5/22 | 11:34 عصر | نویسنده : رویا

چه تلاش بی فایده ای؛

 

خودش رو از قرصهای آرامبخش پر کرده بود ،

 

اونکه قلبش رو از یاد خدا خالی کرده بود ...

 





تاریخ : چهارشنبه 93/5/22 | 11:32 عصر | نویسنده : رویا
به خاطر بسپاریم که ،
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است ؛
آرام، بی صدا، همیشگی ...


تاریخ : پنج شنبه 93/5/16 | 12:35 عصر | نویسنده : رویا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



تاریخ : چهارشنبه 93/4/4 | 11:32 عصر | نویسنده : رویا

بار اول که دیدمش تو کوچه بود...

 

یه لباس گل گلی تنش بود...با موهای بلند و خرمایی...

 

اومد طرفم و گفت داداشی؟میای باهام بازی کنی؟از چشمای نازش التماس

 

می بارید...خیلی کوچیک بودم اما دلم لرزید...

 

تو همون نگاه اول عاشقش شدم...

 

سه سال ازش بزرگتر بودم...قبول کردم و کلی بازی کردیم!اخرش گفت:

 

تو بهترین داداش دنیایی...سالها گذشت هر روز خودم تا مدرسه می بردمش...

 

هر روز به عشق دیدنش بیدار میشدم...

 

اما اون همیشه میگفت:تو بهترین داداش دنیایی...

 

داغون شدم که عشقم منو داداش صدا میزنه...

 

گذشت و گذشت...تا اینکه عروسی کرد و ماشین خودم شد ماشین عروسش...

 

منم رانندش بودم...هی گریه میکردم و اشکامو پاک میکردم...

 

سالها گذشت که تصادف کرد و واسه همیشه رفت...خودم زیر تابوتشو گرفتم...

 

اگه بود بازم می گفت:تو بهترین داداش دنیایی...

 

رفت...واسه همیشه رفت و حتی یکبار هم نتونستم بگم اخه دیوونه...

 

من عاشقتم...من میمیرم واست...چشمهات همه دنیامه...

 

یه شب شوهرش رفت دفترچه خاطراتشو اورد...

 

دیدم چشاش پر اشک بود...دفترو داد و رفت...

 

وقتی خوندمش مردم...نابود شدم...نابود...نوشته بود داداشی...

 

دوست داشتم...عاشقت بودم...اما میترسیدم بهت بگم!میترسم داداشی..

 

.امید وارم زود تر از تو بمیرم که اینو بخونی...داداشی ببخش که عاشقت

 

شدم...داداشی تمام ارزوهام تو بودی...داااااااادااااااااشی

 

ممنون داستان زیبایی بود واسه همین پست جدید گذاشتم با اجازت

 





هدایت به بالا

کد هدایت به بالا

قالب وبلاگ | قالب
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ